سه روز قبل از کودتا، فرماندار شهر دنبال من فرستاد که "تشریف بیاورید دیداری داشته باشیم."
با این جمله، من دو نفر از دوستانم را هم همراهِ خودم به دیدارِ فرماندار بردم.
ولی بدون هیچ محاکمه و گفت و گویی، مرا به زندان کاشان تحویل دادند و سه روز بعدش هم کودتا شد.
شش ماه برای من حکمِ زندانی بریدند و بعد از 6 ماه که برگشتم تهران و رفتم وزارت فرهنگ که بروم برای ادامهی تدریس، گفتند اخراج شدهاید.
از همان لحظه، سابقهای سیاسی برای من درست شد بدون این که وابستگی به سازمانی داشته باشم، اما افکارم، افکار مبارزاتی شده بود.
بعد از آن رفتم دانشکدهی افسری که خدمت وظیفه انجام بدهم.
در نیمهی اول سال ۱۳۳۳ در دانشکدهی افسری، 500 دانشجو بودیم.
جَوِّ اختناق و فشار حاکم بود و شاهِ فراری هم برگشته بود.
بعد از 6 ماه آموزش، قرار شد به ما درجهی افسری بدهند و ما برویم در یکی از پادگانها یک سالِ دیگر خدمت کنیم و خاتمه خدمت بگیریم.
اما شبِ قبل از جشنِ افسری، عدهای از ما را ستاد دانشکده احضار کرد و به ما گفتند برای افسر شدن باید متنی را امضا کنید.
متن را که خواندم دیدم در آن نوشته وفاداری به اعلیحضرت را اعلام می کنیم.
من و 12 نفر دیگر متن را امضا نکردیم و ما 13 نفر را اخراج کردند و تحویل فرماندار نظامی تهران، تیمسار «تیمور بختیار» دادند که آدم بسیار خشنی بود و در اتاقش اسلحه میکشید و آدم میکشت.
به جای افسرشدن به زندان افتادیم و سهماه در پادگانِ ۲ لشکرِ ۲ زندان بودیم، جایی که افسرانِ دیگری که بازداشت شده بودند، محاکمه و اعدام می شدند.
ما هم فکر میکردیم اعدام شویم اما ما را سرباز و تبعید کردند.
4 نفر از ما را به بندرِ لنگه تبعید کردند.
من و آقایان کاظم جزایری ، احمد اعطا (احمد محمود نویسندهی مشهور) هر دو از اهواز و عطاءالله سبحانی که اهل بابل بود.
در تبعیدگاه، سر و کارمان با فرماندهی گردان، سرهنگ «شرفالدین وزین» بود.
از ما خدمت نمیخواستند. در پارکینگ بزرگی که در اجارهی گُردان بود و ساختمانِ مخروبهی دو طبقهای داشت، در طبقهی دوم، اتاقی به ما دادند و ما آنجا 1 می کردیم.
روزها میآمدیم از خیابان و تنها بازارِ مخروبهی بندرلنگه گردش و خرید میکردیم و زندگی را در آن هوای گرم ادامه میدادیم.
اگر بگویم جزئیاتِ اولین دیدارمان را یادم نیست، درست گفتهام.
همهی بچههایی که در پادگانِ کنارِ دریا بودند، به ما نگاه میکردند و ما را موجوداتی میشناختند که با خودشان تفاوت داشت و سعی میکردند نزدیک شوند و ببینند کی هستیم و چرا اینجا در ساختمانِ مخروبهی پارکینگ هستیم؟
در ماه، ۱۸ ریال جیرهی سربازی و خواربار از انبار به ما میدادند و ما زندگی می کردیم.
به ما محبت می کردند و به اصطلاح، مورد ترحّمِ بقیه بودیم.
آقای احمد مدرسزاده که آن موقع به او «احمد مُدرّسی» می گفتیم، چون باسواد بود، فرماندهی گروهان «سرگرد غیاثی» به عنوانِ منشی از او استفاده میکرد.
ایشان، ما ۴ نفر را که شناخته بود، خیلی به ما ابراز ارادت میکرد و ما هم خیلی به او علاقمند بودیم.
در آن دیارِ بییار ، اگر رابطهای با مردم پیدا میکردیم و میتوانستیم گپ و گفتی داشته باشیم، خوشحال می شدیم.
آقای مدرسی هم با ما رابطهی دوستی برقرا کرده بود.
حالا از چه طریقی و چه روزی و با کدام یک از ما سلام و علیکش را شروع کرده بود، درست یادم نیست ولی این رابطه برقرار شده بود و هر وقت در خیابان همدیگر را میدیدیم، با ما همگام میشد و مُفَصّل با هم گفتگو میکردیم و دوستی داشتیم.
هر چند در آن دوره از مبارزاتِ خود حرف نمیزدیم و در این باره سکوت برقرار بود.
چون جوِّ خفقان حاکم بود..
آقای مدرسی، یک روزی گویا پشت میزی که در اتاق فرماندهاش بوده، مینشیند و ضمنِ مکاتبهای که با زادگاه خودش میکند، 1ای مینویسد و از ما ۴ نفر تبعیدی، خیلی تعریفها میکند ولی نوشتنِ نامه نصفهکاره میماند و نامه را در کشوی میز میگذارد و دنبالِ کار می رود. آقای غیاثی که آدم خوبی نبوده میرسد و نامه را میبیند که احمد مدرسزاده، خط فکری ضد نظام و سیاستِ روز را در آن دنبال کرده است.
نامه را با یک گزارش به فرماندهی مافوقش، سرهنگ وزین، گزارش میدهد.
ما نصفشب در حال استراحت بودیم که سرهنگ وزین با جیپش وارد شد و موضوع را با ما مطرح کرد.
من به جناب سرهنگ که خیلی ارتباط صمیمانهای با او داشتم، گفتم این نامه را از بین ببر و ایشان را یکی دوشب بازداشت کن.
همین کار را انجام داد و یک شب هم آقای مدرسزاده را بازداشت کرد.
سرهنگ وزین به قدری انسانیت و شرافت داشت که هنوز بعد از سالها نمیتوانم فراموشش کنم.
اهلِ کرمان بود و با اینکه ما به پادگانهای جزایرِ دوردست تبعید شده بودیم ولی ما را در بندر لنگه نگه داشت و گفت اگر بروید، بدون آب و با وجود بیماریها، حتما میمیرید.
ما سرباز بودیم ولی چون افسرِ خلعِ درجهی تبعیدی بودیم دستور داده بودند که به ما خدمت ندهند و هر کدام از ما را به پاسگاههای دوردست بفرستند.
در ۱۵ ماهی که در بندرلنگه بودیم، رابطه و دوستیمان با احمد مدرسزاده ادامه داشت و خیلی رابطهی صمیمانهای بینمان برقرار بود، گرچه نمیدانستیم که تحصیلاتش چیست و نمیدانستیم که تبعید شده، فقط میدانستیم که سواد دارد و منشی گروهان است، آدمِ صمیمی و قابلِ اعتمادی است و اگر کنارِ دریا قدمی میزدیم و صحبت میکردیم، نگران نبودیم که لباسِ رسمیِ خدمت تنش است و ما تبعیدی هستیم.
آقای مدرسزاده زندگی سربازیاش را میگذراند و با زندگی ما ۴ نفر فرق میکرد.
به ما حق ورود به سربازخانه را نداده بودند.
ما اوقات خودمان را صرفِ خواندنِ کتاب میکردیم ولی آنجا کتابی نبود.
یکی از درجهدارهای ارتش که او هم جوانی مبارز و همفکر و رانندهی کامیون بود و میرفت شیراز و برمیگشت؛ یک روز به ما گفت چیزی از شیراز نمی خواهید برایتان بیاورم؟
گفتیم کتابی چیزی اگر هست میخواهیم.
یک چمدان کتاب های خوب برایمان آورد.
ما این کتابها را بردیم بیرون از محل زندگیمان، در مخروبهای در دیواری، پنهان کردیم.
شبها میرفتیم کتاب میآوردیم و با هم میخواندیم و صبح، قبل از این که هوا روشن شود و رفت و آمدی باشد، دوباره کتابها را مخفی میکردیم.
آنجا، سرهنگ «دریابیگی» را داشتیم که فرماندهی هَنگِ دریا در بندرلنگه بود.
او از ما میخواست که چون باسوادیم، به مناسبتهای مختلف از جمله 21 آذر که روز ارتش نام داشت، نمایشنامه بنویسیم و نمایش بدهیم.
ما نمایشنامه را مینوشتیم و ایشان هم باید اول میدید.
ما تعریف و تمجیدی ازاعلیحضرت مینوشتیم و موقعِ اجرا چون میدانستیم این سرهنگ شبِ اجرای نمایش آن قدر مشروب میخورَد که متوجه نمیشود، در نمایش گفتارمان را عوض میکردیم و هر چیز دیگری که میخواستیم میگفتیم.
بیش از 500 نفر از ساکنینِ بندرلنگه، فرهنگیان، کارمندان و حتی کسانی که از آن طرفِ آبها میآمدند، نمایش را میدیدند و متوجه میشدند و ما به این طریق، فکر خودمان را پیاده میکردیم و احمد مدرسزاده هم در نمایشها با ما همکاری داشت.
پایانِ سال 1334، خدمتِ ما که تمام شد و برگِ خاتمهی خدمت به ما دادند، برگشتیم به زادگاهمان. البته کاظم جزایری خیلی پیش از ما سه نفر، توانست واسطهای پیدا کند و به شیراز منتقل شود و درس بخواند و پزشک شود و هنوز هم در قیدِ حیات است و در اصفهان، متخصص زنان و زایمان است و ارتباط دوستی ما بعد از 60 سال برقرار است.
من یک تابستان را به بهانهی بیماری به جهرم منتقل شدم و آنجا بستری شدم و بعد از تابستان دوباره برگشتم.
«احمد محمود» (احمد اعطا) حکایتمان در تبعید را در «داستان یک شهر» آورده است.
در آن کتاب، بارها نامِ حسن آمده و آن حسن من هستم.
نام احمد مدرسزاده هم هست.
بعد از اتمامِ خدمتِ سربازی، گذشت و گذشت و هر کس زندگی خودش را داشت.
من به وزارت کشور رفتم و سهسال به عنوانِ کارشناس، استان فارس و بنادر بودم و بعد، ۱۴ سال شرکت نفت بودم و آنجا خدمت کردم و بعد هم چون ادارهها محیط سالمی نداشتند، خودم را بازخرید کردم و کار خصوصی و شخصیام باغداری را در بیرون از شهر و حومهی کرج شروع کردم.
اخبار نیروی چپ را پیگیری میکردم ولی عضو حزبی نبودم.
به خاطرِ پروندهای که در ساواک برایم درست شده بود و حتی مانعِ ارتقاء شغلی من در نفت شد، سکوت کردم تا انقلاب.
ولی بعد از انقلاب هم چشم مرا بستند و به زندان بردند....
بعد از انقلاب هم چشم مرا بستند و به زندان بردند. سال ۶۲ بود.
تا دو سال به من نگفتند چرا زندان هستم!
بعد از دو سال مرا بردند و برایم کیفرخواست خواندند.
کیفرخواستم سه بند داشت:
یکی این بود که شما به خاطر مخالفت با شاه خلعِ درجه و تبعید شدهاید.
دوم این که شما در حادثهی تیراندازی به شاه دست داشتهاید و یک نفر را از مهلکه به در بردهاید. [من رانندهای داشتم که با سربازهایی که در کاخ به شاه تیراندازی کرده بودند، دوستی داشت و بعد از حادثه میترسد دستگیر شود و فرار میکند و ماشینِ من را هم کنارِ خیابان پارک میکند و همین هم شد پروندهای برای من]
بند سوم را خواندند که شما پس از انقلاب، فعالیت سیاسی داشتهاید. من هم با عصبانیت به رییس دادگاه گفتم: شما کی هستید؟
اگر اینها که خواندید جرم است، باید تاجِ افتخار بر سرِ من بگذارید!!
بدون احتساب آن دو سال، سه سال دیگر هم برای من زندان نوشتند. یک سال در زندان قزلحصارِکرج زندانی بودم تا این که مقامِ خیلی بالایی آمد بازدید و من مساله را گفتم و ایشان پرونده را دوباره بررسی و من را آزاد کردند.
بعد از سه سال زندانی، در واقع دو سالِ دیگر را به من عفو دادند.
آن هم در حساسترین سالهای زندگیام که بچههایم کوچک بودند و مسئولیت ۵۰ نفر با من بود.
زندگیام به هم ریخت....
احمد محمود که در سال ۸۱ در تهران فوت کرد، از دوستانِ بسیار صمیمیِ من بود که بعد از تبعید هم ارتباط داشتیم.
تا روزی که فوت کرد.
در تشییع جنازهاش در امامزاده طاهر کرج، آقای ابراهیم یونسی ـ نویسنده و مترجم، پسرش بابک، لیلی گلستان و من، ۴ نفری بودیم که سخنرانی کردیم.
شب که «بی بی سی» خبر را گفته بود، دوستانمان در بندرلنگه شنیده بودند و تماس گرفتند و تسلیت گفتند.
همین وسیله، ارتباطِ آقای مدرسزاده را هم برقرار کرده بود. از بچههای بندرلنگه تلفن من را گرفته بود و زنگ زد و این ارتباط تجدید شد آن هم بعد از نزدیک به چهل و اندی سال.
یک روز که پشتِ فرمانِ ماشینم بودم در تهران، تلفن همراهم زنگ خورد.
صدایش را شناختم و گفتم:
«احمد شمایی!؟»
تعجب کرد که او را زود شناخته ام.
تاثیرِ شخصیتِ این جوانِ صمیمی بود که در طول این سالها فراموش نشده بود.
آدرس من را گرفت و به اتفاق یکی از دوستانش آمدند خانهی ما و الان ۱۷-۱۸ سال است که دوستی ما تجدید شده و این دوستی ادامه دارد.
پس از این تجدید دوستی بود که برای من گفت زندان رفته، بعد در وزارت کشور مسئولیتی پیدا کرده و رفراندوم برگزار کرده و بعد استاندار فارس و بوشهر شده و...
برچسب:
نویسنده: آرتمیس فلاح