( آن روزها )
یاد شهید «احمد بیدگلی» گرامی باد...همکلاسی ما بود در مدرسه ی امیرالمومنین که آن روزها به آن «مدرسه ی نوبنیاد » می گفتند...احمد میز یکی مانده به آخر می نشست...در شلوغی ها و بساط هایی که ایجاد می کردیم هیچ همکاری نداشت...بیشتر نقش یک ناظر ...یک عاقل و یک خردمند را داشت.. ساعت ورزش «محمد صالحی » ما را به صف می کرد و به زمین افسر می برد...جایی در ابتدای مسیر پیاده روی به سمت فلکه ابریشم چی..برخی بازیکن های خوبی بودند مثل «مصطفی کتابی » یا «جواد رزاق» ..احمد بیدگلی مدافع خوبی بود می دوید و تکل می زد....معلم قرآن و مربی مدرسه «سید علیرضا بنی طبا» بود که گروه سرود و نمایش هم داشتیم....و نمایشمان راجع به جنگ بود «سید عباس سیدی »..- مربی دروازه بان افسر- صدام بود...« محمدرضا مجیدی» راننده مینی بوس - رئیس نیروی زمینی و همین طور افراد دیگر رئیس نیروی دریایی و هوایی...و من نوکر صدام...که مثلا می گفت پرو تمبر بیاور به آمریکا نامه بنویسم و من تمبر خوردنی می آوردم!!!....و جنگ بود همه چیز کم...حتی گچ برای نوشتن.. «احمد فرزین » یک استانبولی گچ می ساخت و کنار ساختمان مدرسه که سیمانی بود می ریخت صاف می کرد و وقتی کمی خودش را می گرفت با چاقو روی آن خط می انداخت!!... قوت غالبمان یک تکه نان بربری بود اگر زنگ اول پولش را به جبهه نداده بودیم!... هر روز ساعت اول شعار هفته می خواندیم ...آیه ای.. حدیثی...ان مع العسر یسرا...خاتمه سختی آسانی است... بعد یک نفر به دفتر می رفت و قوطی شیرخشکی که که اسم کلاسمان روی آن نوشته بود می گرفت و می چرخاند...- روی درب قوطی سوراخ بود -... هر که داشت و می خواست کمک می کرد 5 ریال یا ده ریال یا بیشتر...اول هفته بعد کمک های هر کلاس را جدا..جدا می خواندند و همه در صف صبحگاه ..منتظر ..ببینند در هفته قبل کلاسشان چه قدر کمک کرده ..و چند؟..نوروز که می شد به هر دانش آموز یک قلک پلاستیکی می دانند به شکل نارنجک و می گفتند عیدی تان را در آن بریزید و بیاورید خرج جنگ شود....سالهای 64 و 65 سال عملیاتهای بزرگ بود...پیروزی ها ..گاه شکست و شهیدانی که می آمدند... و در خوشی های نوروز 65 خبر رسید سید علی رضا بنی طبا به شهادت رسیده .. و حالا روزهای بعد از نوروز و معلمی که آسمانی شده بود...سال سختی بود .والفجر 8 ..کربلای 4 و بعد 5...و بمباران ها و رسیدن موشک های عراق به تهران...و بعدها فهمیدم که فقط در سال 65 بیش از هفت هزار نفردر بمباران ها ..و در موشکباران ها شهید شده اند...و در همان تابستان «محمد مرکوبی»-توحیدی بعد از 5 سال حضور در جبهه به شهادت رسید ..شناکنان رفته بودند اسکله الامیه و بعد از گرفتن آنجا.. هواپیما آمده بودند برای بمباران ....و دانش آموزی به نام «مصطفی فقیری»- صداقتی نژاد -
که در درس و ادب بی نظیر بود بر اثر تصادف درگذشت..چند روز قبل او را دیده بودم. پنجم را خوانده بود و گفت میایم مدرسه نوبنیاد..و من برایش بیان دادم که مدرسه راهنمایی سخت است درس ها زیاد می شود و هر درسی معلمی دارد....ولی چند روز قبل از مهر کنار خیابان ایستاده بود که ماشینی ترمز بریده بود و تمام...و سوگ بود بعد از هر سوگ و گردغم بود گرد هر غم...آخرین بار احمد بیدگلی را دیدم آمده بود کوچه ی فاطمیه درب خانه ی یکی از همکلاسی ها با دوچرخه ی 28 اش که وقتی رکاب می زد تنش را از این ور تنه به سوی دیگر می کشاند یادم هست دوچرخه را به دیوار کاهگی تکیه داده بود و از رفتن می گفت...
( علیرضا توحیدی – مرداد 1405
،،،،،،، ،،،،،،، ،،،،،،،، ،،،،،،،،،،، ،،،،،،،،،، ،،،،،،،،، ،،،،،،،،،،، ،،،،،،،،،
وقتی دایی احمد (خدا بیامرز ) کلاس سوم راهنمایی بود من کلاس اول راهنمایی در مدرسه راهنمایی نوبنیاد بودم. معمولا زنگ های تفریح فرصت می کردم در حیاط با او باشم و سوال های درسیم به ویژه درس عربی را بپرسم.
در همان سال شهید علیمحمد اسماعیلیان هم در این مدرسه درس می خواند که از رفقا و هم بازی هایم در تیم فوتبال افسر بود هم صحبتی با ایشان نیز بسیار شیرین و خاطره انگیز بود .
تمام آنچه در نوشته دوستمان آقای توحیدی آمده از خاطرات من و دایی حسین هم هست .
دایی احمد = شهید احمد بیدگلی
برچسب:
نویسنده: آرتمیس فلاح