خرید بک لینک

چند روز پیش در اتاق مشغول استراحت بودم و دختر هشت ساله ام 1، با اسباب بازیهایش بازی می کرد .

او اسباب بازی هایش را رها کرد و آمد کنارم ایستاد در حالی که در فکر بود . گفتم چیزی شده گفت نه می خواستم چیزی بگویم . گفتم؛ بگو . گفت : (( من فکر می کنم ما اسباب بازی های خدا هستیم . خدا دارد با ما بازی می کند. )) این را گفت و رفت دنبال بازیش و من همین طور متحیر به او نگاه می کردم .....

+ نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 9:32 توسط علیرضا پهلوانی  | 

برچسب: نویسنده: آرتمیس فلاح تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 21:49

صفحه بندی